WITCH

WITCH

شعر هایم را
به هر زبان
به روی درختِ
زبان گنجشکی
می نویسم
عکس هایم را
روی دیوار برلین بزنید
نقاشی هایم را
روی دیوار چین
من مینشینم و برایتان یک گوشه
سازدهنی میزنم


بیرون از جمع روی زمین دراز کشیده ام وسردم است-ویچ بغل میخواهد-. آنقدر که از گوشه ی چشمانم اشک می آید.-ویچ بغل میخواهد- سردم است و موهایم را باز کرده ام.-ویچ بغل میخواهد- سردم است درست شبیه به یک روح..... صدایشان می آید. حالا که دارم این متن را توی گوشی ام می نویسم به آن ها هم گوش میدهم. موضوع صحبتشان سال گذشته ی شان است.... ترجیح میدادم توی این هوا درمورد این حرف بزنند که چرا درختان میوه هایشان را به درختانی که میوه ندارند قرض نمیدهند... یا چرا چنار کنار درخت کاج اینقدر زیباست اما چنار کنار درخت پرتقال زشت است. مگر جفتشان درخت های مورد علاقه ی من و زیبا نیستند؟-ویچ بغل میخواهد-

شکلاتی سمتم پرت میکند و میگوید با چایی ات بخور میگویم تلخ میخورم . نمیپرسدچرا اما من در دلم میگویم... چون چای آتیشی را باید تلخ خورد.

 

 

پ ن : من آدم افسرده ای نیستم. آدم های افسرده آدم های ابله ای هستند.آدم باهوش همیشه حواسش به سلامت روانی و جسمی اش هست. من بلد هستم چطور حال خودم را خوب کنم. من بلد هستم در بدترین شرایط بخندم. من بلد هستم کاری کنم که بهم خوش بگذره برای همین هیچوقت تنهایی برایم دردناک نبوده است. من با تنهایی ای که از کودکی همراهم بوده بزرگ شدم من با تنهایی ای که از کودکی باهام بوده عشق کردم و یاد گرفتم چطور خوش بگذرونم.... من زده بودم زیر آواز ... در مه .

عکس : من

موزیکی برای جنگ افغانستان

موزیکی برای جنگ ارامنه

موزیکی برای جنگ جهانی اول

موزیکی برای جنگ جهانی دوم

موزیکی برای جنگ ایران

موزیکی که برای اولین بار

هابیل و قابیل نت هایش را در هوا پراکنده ساختند..

پ ن :

به خاطر ندارم برای بار چندم بود که پایم را در آن کلیسا میگذاشتم. جای مقدس بودنش برایم مهم نبود... آن کلیسا برایم فرق دارد با بقیه ی کلیسا ها.. آن کلیسا درد دارد ... زخم دارد.. اشک دارد.... آن کلیسا بوی جنگ دارد...

وارد همان مغازه ای که دم درش بود شدم. تا پایم را گذاشتم موزیکی که در آنجا پخش میشد قلبم را محکم فشرد. گوشی ام را دست مغازه دارش دادم و درخواست کردم عنوان و نوازنده اش را برایم بنویسد.. نوشت. همانجا دانلودش کردم... و تمام  موزه و کلیسارا و تمام خانه های کاشان را با آن موزیک قدم زدم...

 پ ن : دلم میخواهد بعد از تمام کردن زبان آلمانی. زبان ارمنی ام را شروع کنم

پ ن : عکس = من(کتابی که امسال از آنجا خریدم) .. و کتابی که پارسال از انجا خریدم : فانوس دریایی اثر آلیسون مور


دریافت

 

در من

زن آبستنی

لباس سیاه میپوشد

.

.

کف پایم را روی ترازو میگذارم

وزنم کم شده است...

پ ن : عنوان : در به دری در من بود

پ ن :عکس سلفی است.

Save

Save

من قافیه ای سرگردانم

من قافیه ای سرگردانم

من قافیه ای سرگردانم

پ ن : عکس : من

Save

Save

Save

اولش بگم من اصلنم دیر نرفتم سرقرار همممش یه ساعت تاخیر داشتم:)) حالا توضیحاتو خانوم دکتر دادن D:

ولی بهترین تعریفو فکر میکنم آووکادو داشت از قرار که گفت :

امروز سه شگفت انگیز دور هم جمع شدیم.
آلیس در سرزمین عجایب

جادوگری که هدیه میگیره (حالانمیگم چقدر اووکادو موجود حسودیه و به گز ها و هدیه ی قشنگی که از آلیس گرفتم حسودی کرده) -آوو هر حرفی درمورد این مسئله زد و تکذیب کرد. قطعن داره دولوخ میگه D: -الفرار :)) -- من از شما میپرسم مردم آیاجادوگر ها دل ندارند؟ آیا جادوگر ها حق ندارن هدیه بگیرن؟

و درختی که چت میکنه :))

درمورد خیلی چیزا حرف زدیم ازنمودار فیبوناچی تا این که آلیس دانشجوی پزشکی دندون هست -البته تا آووکادو فهمید ایشون دندونپزشکن سریع اعلام کرد دندون هفت بالا چپ شکسته و درد میکنه_یک درخت سو استفاده گریه که نگو D:_ :))) و از اونجایی که خانم دکترآلیس از اون دسته پزشک هایی هستند که بدون گرفتن پول ویزیت . ویزیت میکنن بعد از آنالیز کردن در ذهن خودشون فرمودن که از اعصابه آووکادوست :))))

  -  و من از اون جایی که بسیار بسیار جادوگری هنرمند و خلاق در تمام حیطه ها هستم بهش چند تا پیشنهاد دادم. مثلن آلیس از این که به مریض هاش آمپول بی حسی بزنه میترسه  و من بهش پیشنهاد دادم به جای این که از بی حسی استفاده کنه کنار دستش یه مایتابه بزاره و هر مریضی که اومد تو (تق) بزنه و بیهوش کنه مریض رو که اینجا باز آووخان فرمودن که خوب شد تو جادوگر شدی و پزشک نشدی :/
آلیس... به شدت موجود  دوستداشتنی و مهربونیه . ازش پرسیدم بیمار هاشو ناز و بوس میکنه ؟  و تبعیض جنسیتی قائل هست ایا؟ که باز اقای اووکادو فرمودن ناز؟ بوس؟  دکترا بداخلاقن :)) که در این یه مورد به شدت با آلیس موافق بودم و مطمئنم که این دختر خوش اخلاق ترین دکتر قرنه (دلیل هم دارم چون برام گز خرید و از این انار خوشگلا :)).)

در بین قدم زدن توی هشت بهشت و لای درخت هابودیم که یه هو خانوم الیس خانوم اومدن پز درخت هاشونو به ما بدن :)) هه! ما شمالیا که گفتم من بین درخت ها بزرگ شدم... و آوو گفت همینه که اینقدر شاداب و شیطونی ... حالا فاکتور میگیرم از این که چند  بار قبلشم گفت که شیطون هستم :/ اما من بوخودا فقط یک جادوگر آروممم D:

به کاخ هشت بهشت رسیدیم و آلیس از ما خداحافظی کرد... ادامه ی هشت بهشت کاملن با وجود آووکادو گذرونده شد.. و کمی هم آواز گل های از سرما کبود توی یکی از بهشت های کاخ هشت بهشت.. درست همون اتاقی که توش پراز نقاشیایه گل هست... گل هایی که رنگو روشون رفته اما... هنوز اونقدر انرژی دارن که منو مجبور به آواز خوندن بکنن ... و بعدش هم کشف یه ورودی جالب و نظریه پردازی ها و گیر دادن به دامن های سوگولی پادشاه :)) ... که بماند تا فیلترنشویم ...

خلاصه که اخرش جای آلیس به شدددت خالی بود..

اگه میخواین توی اصفهان قرار بزارین حتمن با آلیس قرار بزارین چون چیزای خوشمزه میاره براتون:))

و در اخر بگم که مرسی از الیس که نگفت هی شالم می افتاد و هی بهم گیرمیدادن -_- :))

و نگفت که من دیر کردم و چقدر منتظر گذاشتمش

و نزاشت آبروم بره :))

و یه چیز عجیب و جالب این که آلیس قدش از منم کوتاه تر بود:)) گوووگووولی مگولییی ^_^

پست آلیس رو میتونید اینجا بخونید (که خیلییییییی خیلیییییییی بهم لطف داشته این دختر مهربون)

آووکادو هم  اینجا^-^

اگر بخوام قرار امروز رو تعریف کنم میگم : خنده خنده خنده خنده!

مرسی از همتون بچه ها... :)

یکی از شهر هایی که عاشقش هستم کاشان هست... حتی دونه دونه پروژه های تحلیلی ام رو هم از کاشان برمیدارم..شهری که سیر نمیشوم ازش... شهری که تا فهمیدم انجمن معماریه یونی میخواد ببره دانشجوهارو کاشان و اصفهان اولین نفر توی صف ثبت نام بودم...شهر بادگیر شهر خونه های فوق العاده شهری که توی دونه دونه خونه های تاریخی اش ارواح در حرکتند... درهای گوشواره هارو باز میکنند. در تابستان نشین ها مهمانی برگزار میکنند و پادشاه در شاهنشینش با همان عظمت می نشیند و زن ها کل میکشند... نوربازی اش میگیرد و نقاشی های روی دیوار ها به رقص در می آیند... در خانه های کاشان هنوز هم زندگی جریان دارد ... اما زندگی ای به جنس رویا...

.

.

مادر مجبورم کرد چمدان بردارم.. به ویزارد میگویم برای جفتمان دوتا کوله کافیست میخندد میگوید با یه کوله هم سروتهش هم میاد...

به ویزارد میگویم تو که لباس مردونه هاتو نمیپوشی ... میتونی بدیشون به من به عنوان مانتو ازشون استفاده کنم

میخندد..

میگویم منو تو در روز چند ساعت باهم میخندیم؟ میگوید خیلی میگویم میدونستی اگه بیشتر از یک ربع بخندیم روز به روز به هم نزدیک تر میشویم؟ ...می خندد... میخندم... باهم میگویم ما همو رد کردیم ... :))

 پ ن : عکس من. گوشه ی اتاق D:

پ ن : بخوانیم : پیوسته خوابیدن در امتداد بیداری / آووکادو

Save

Save

دیر سر کلاس رسیدم. توی آتلیه ی 6 در حال دسته بندی عکس هایم بودم... با وسواس خاصی عکس هایی که باید نشان میدادم را انتخاب کرده بودم لبتاب به دست . با همان لباس مشکی ای که رویش گل های سبز داشت و لاک مشکی ای و دست بند مشکی و سبزی و موهای مشکی چتری و چشم های سفید و مقنعه ای سیاه و کفشهای سیاه و شلوار سیاه و لبخندی روی لب وارد کلاس شدم استاد نگاهم کرد و گفت عکس هارو آوردی؟ (این هفته نوبت من بودتا عکس از یه عکاس بیارم علاوه ی این که ده تا از عکس هایی که خودم گرفته ام رو برای معرفی خودم و استعدادم باید به استاد نشون میدادم) لبخند زدم و با انرژی گفتم بله! عکس های تیم واکر دونه دونه پخش میشد و استاد میگفت سلیقه ات خوب است و عکاس و مجموعه ی خوبی را انتخاب کردی اما این عکاس لب مرز است (و شروع به توضیح دادن کرد...) عکس ها که تمام شد گفت ببینم تو برامون چی داری... اولین عکس روی پرده پخش شد... استاد لبخند زد.. عکس ها دونه دونه روی پرده می امد و استاد از سر ذوق میخندید و کف میزد و میگفت دلارام... تحسینت میکنم.... -من خیلی این را شنیدم اما از دهان کسی که دکتری هنر. عکاسی داشت و استاد پخته ای بود و خط ذهنی ای شبیه به خط ذهنی خودم داشت و علاوه بر این که من عکاسی رو به صورت آکادمیک یاد نگرفته ام و احساسی کار میکردم برایم به شدت شیرین بود ...اگر از نقاشی ام تعریف میکردن یا از نوازندگی ام اینقدر سر ذوق نمی آمدم- 

آنقدر خوشش آمد که علاوه بر اون ده تا  تمام عکس هایی که تابه حال گرفته ام و رویشان کار کرده ام را دید...

خیلی خوشحالم! و خیلی پر انرژی...

گفت شعر زیاد بخوان : گفتم استاد... میخوانم.. گفت شاعر هاتو نام ببر تا گفتم غلامرضا بروسان... سرش رو تکون داد و گفت دختر تو... ((D: نمیگم حالا بقیه اش رو زیاد ازم تعریف کرد :)) همینطوریشم دارم از دوستان(الکی مثلن دوستان بلاگی!) فحش و بدوبیراه میشنومو میخورم  :))

گفتم تی اس الیوت... گفتم ادگار آلن پو.... گفتم جوی هارجو...و...

و ازم خواست تا همسو باهاش بشم...

پ ن : یک همستر خیلی کوچیک دوباره خریده ام....اما شبیه به آئورا نیست...میدانم که اگر باز هم قهوه ای میخریدم به شدت غمگین میشدم... از مرگ آئورا..... اینبار همستری گلبه ای رنگ ....

او رفته بود

جوری که حتی آگارس هم

هیچ غلطی برای بازگشتنش نمیتوانست بکند

نقاشی: من از روی مدل کتاب آرس گویتیا کشیده شده است

پ ن : AGARES. - The Second Spirit is a Duke
called Agreas, or Agares. He is under the Power of
the East, and cometh up in the form of an old fair
Man, riding upon a Crocodile, carrying a
Goshawk upon his fist, and yet mild in
appearance. He maketh them to run that stand
still, and bringeth back runaways. He teaches all
Languages or Tongues presently. He hath power
also to destroy Dignities both Spiritual and
Temporal, and causeth Earthquakes. He was of
the Order of Virtues. He hath under his
government 31 Legions of Spirits. And this is his
Seal or Character which thou shalt wear as a
Lamen before thee

آئورا

من تورا هم نمیبخشم..

همانطور که غلامرضا بروسان را نبخشیدم

و هادی پاکزاد را

آئورا...

.

.

ویچ دارد اشک میریزد...

پ ن : عکس: من: از آئورا...

پ ن : Je crois entendre encore

گلی، گلی  را نمی کشند
آنها در کنار هم

غمگینانه میمیرند

من دیدم... دیدم که گل ها مردند

وقتی با تمام بی عاطفگی ام
خورشید را تا انتها مکیدم

برای مردان تنهایی که در معدن پرپر شدند...

پ ن : عکس: من

از مرگ خداحافظی هایم را
کرده ام
از جاذبه ی زمین
خداحافظی هایم را
کرده ام
پشت به خورشید
از رو به رو به داخل سایه ام رفتم
و حال در دنیایی هستم که میدانم همیشه همانطور
باقی میماند..
سیاه
تاریک

 عمیق
و بی انتها...

پ ن : عکس : من

تو حق نداری اینقدر ناشناخته باقی بمونی دوست داشتنیه من

telegram

downlod

صدای هلی کوپتر توی کلاس اتوکد

صدای هلی کوپتر توی کلاس عکاسی
صدای هلی کوپتر از ساعت 11
صدای هلیکوپتر تا ساعت 7
امواج سهمگینی از سمت معدن تا

قلب من
سکوت و تاریکی اتاق

بارانی که لحظه ای بارید

پیام های پشت سر هم در تویتر
در ایسنا
در کوفت

در درد

چشم های منتظر غمگینم
معدنچی ای که جز سیاهی چیزی نمیدید

حرف میزد؟
ساکت بود؟
مسموم شده بود؟

این حقش بود؟

یا سهمش؟به آرزو هاش فکر میکرد؟

اصلن.. معدنچی. آرزویی داشت؟....

من... سرما... بیستو یک جسد بیرون آمده از تونل 1500 متری ای که فقط 600 متر اش پاکسازی شده است...

35 نفر دیگر.. مرده اند؟

مردند...

عکس هم اکنون از محل حادثه 

انفجار معدن زغال سنگ


آپارات

غمگینم...

Save

نشسته بود روی صندلی، نور نیمه چپ صورتشو روشن کرده بود
قلم دستش بود و آدمارو میکشید
هر شخصیتی رو که تموم میکرد، نفسشو هول میداد سمتش و بوم رو میذاشت رو زمین
و شخصیت ها توی بوم ها به حرکت در میومدن
سال هاست که خلق می کنه
گاهی هم اون آدما حوصلشو سر میبرن، اونم با آتیش زدنشون زندگی تک خطیشون رو تموم میکنه
ولی وقتی دوتا از بوم ها عاشق هم شدن، اونارو آویزون کرد کنج دیوار
کاریشون نداشت
اما صداشون میومد که میگفتن، اون چرا انقدر ناراحته، نکنه کسی دوسش نداره...
ویچ لبخندی زد و قلمو رو برداشت...

پ ن : متن : ویزارد

پ ن : عکس: من

پ ن : دالی باباته؟...

 

Save

Save

این که چند هزار سال بعد

شاید هم کمتر...

این که کدام آدم آهنیه ابله ای

سیب فلزی اش را گاز بزند
و بعد خرچ
و بعد خرچ

و بعد خرچ...

اهمیتی ندارد

این که به کدام جهنمی میرود هم

اهمیتی ندارد...

لطفن بیا

این هارا بگذاریم کنار

به من بگو چند قرن باید بگذرد

تا ما باز باهم معاصر شویم...

پ ن : عکس : سلفی.
پ ن : نقاشی و مدل : من.. با ماژیک
عنوان:ترجمه: و من تماشایت میکنم...

درخت ها آواز میخواندن

و جنگل بیش از حد سیاه بود

سرش را در عمق سیاهی جنگل فرو کرد

و از چشم کلاغی در حال پرواز بیرون پرید.

سقوط

سقوط

سقوط

پ ن : عکس سفلی است.

پ ن : Empyrium -Die Schwäne Im Schilf

چشم هامو باز کردم. همه جا تاریک و سرد بود سرم رو به سمت میز کنار تختم چرخوندم... آئورا(همسترم) زیر پوشال ها رفته بود چشم هامو بستم و دوباره رفتم زیر پتو. و آروم آروم خودم رو لیز دادم به پایین تخت و از انتهای پتو بیرون اومدم. پریدم... مثل همیشه. از میله ی بارفیکسم آویزون شدم و باز پریدم توی راهرو .. اتاق من انتهای خونه است.. انتهای راهرو.. آنقدر انتها که اگر داد بزنم شاید صدایم را بشنوند....پدر توی نشیمن با چند کاغذ رو به رویش و یک خودکار در دستش در حال غر غر کردن بود... و طبق معمول رو به مامان میگفت: (دانشجوی دکترای مملکت غلط املایی داره.. اخه بری به کی بگی... من رو دید و گفت: صبحت بخیر گنجشک.. پدرم همیشه ساعت شیش صبح بیدار میشه..صبحونه رو آماده میکنه... صبحونه اش رو میخوره و میشینه پای کارش.... او به شدت آدم  مهربانیست.

اروم اروم روی پنجه هایم راه میرمو دستمو پشتم گره میدم و تا آروم گونه مامانو میبوسم،میگه: مثل مرده ها منو بوس نکن :))

لیوانم رو برمیدارم... یه بسته کاپو برمیدارم... یک کلوچه برمیدارم و دوباره با همون رویپنجه راه رفتن ها به سمت اتاقم برمیگردم....
روز جمعه ام رو با پروژه ی جدید شروع میکنم و در اتاق دوازده متری ام 57868736759896587965 کیلومتر راه میروم...

عکس : (سلفی است)

همیشه برای این که جو کامنت دونی های وبلاگم بهم نریزه  و آبروی دوستان نره -قطعن وقتی عصبی هستن یا شاید حالشون گرفته شده خب یه حرفایی میزنن که بعدن پشیمون میشن.-یه سری از کامنت هارو تائید نمیکنم.... خانومی(حالا نام نمیبرم) کامنت گذاشته بود که ما مث تو نیستیم که همش سلفی از خودمونو دوربینمونو ماشینمونو چ و چ چ چ بزاریم -حالا چقدرم من توی وبم خصوصی نویسی میکنم :)) - و پز داشته هامون رو بدیم.... من چیزی نمیگم ولی این کامنت واقعن واقعن واقعن خنده دار ترین و چیپ ترین کامنت عمرم بود :)) ...

رو به روی آیینه نشستم

طبق قرارمان، نقاشی در دستانم بود

چشمانم را که بستم

پادشاه گفت. باز کن ویچ...

او رو به رویم بود...

دستش را از آیینه بیرون آورد و

نقاشی را که دید گفت :

هوووم!

تا خواستم چیزی بگویم

گفت تو نیازی به مردن نداری

گفت تو اصلن نخواهی مرد

گفت روح های مرده دیگر نمی میرند جادوگر طلفکی

دست گربه ای اش را روی صورتم کشید

صورتم میسوخت

زبون غورباقه ای اش را روی قلبم کشید

قلبم میسوخت

نزدیک تر امد

انقدر نزدیک که نفس های داغ جهنمی اش به صورتم میخورد

وسط پیشانی ام را بوسید 

از جای بوسه اش خون میچکید

ارام ارام... از روی بینی ام قطره ای امد پایین از کنار لب هایم رد شد و کل تنم را پوشاند

نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم...

پادشاه گفت:باز کن ویچ

دیگر رو به رویم نبود.

و حتی دیگر

عکسی از صورت من هم توی آیینه نبود...

پ ن : نقاشی از روی کارکتر کتاب آرس گویتیا کشیده شده است . (نقاشی و سلفی: من)

پ ن : پادشاه من... پادشاهی که به من نامرئی شدن را هدیه داد...

پ ن : Clouds – You Went  So Silent

پ ن :BAEL. - The First Principal Spirit is a King ruling in the East, called Bael. He maketh thee to go Invisible. He uleth over 66 Legions of Infernal Spirits. He appeareth in divers shapes, sometimes like a Cat, sometimes like a Toad, and sometimes like a Man, and sometimes all these forms at once He speaketh hoarsely. This is his character which
is used to be worn as a Lamen before him who calleth him forth, or else he will not do thee homage.

 در آسمان

هیچ چیز نبود

جز زنان عریانی که 

بی سر پرواز میکردند

عکس : من

من از آنجا رفته بودم

اما روحم هنوز آنجا بود

شب هارا میدید...

تکان نمیخورد

روز هارا میدید

و باز هم تکان نمیخورد

من رفته بودم اما میترسیدم...

هنوز هم میترسم روحم در همان جایی که هیچ سوراخ و سمبه ای ندارد

به درک واصل شود...

پ ن : عکس: من

پ ن : موزیک مخصوص عکس :Pale Blue Dot-Roger Goula