WITCH

WITCH

شعر هایم را
به هر زبان
به روی درختِ
زبان گنجشکی
می نویسم
عکس هایم را
روی دیوار برلین بزنید
نقاشی هایم را
روی دیوار چین
من مینشینم و برایتان یک گوشه
سازدهنی میزنم


این روز ها ارام تر هستم. درست مثل قبل.

دیگر ذوق زده نمی شوم. صدایم موقع حرف زدن کم و زیاد نمی شود. با ذوق نمی خندم حتی دیگر تند تند حرف نمی زنم. این روز ها ارام تر هستم. درست مثل قبل

درست مثل یک زن متین. درست مثل گذشته...

دیگر کف دستانم از هیجان عرق نمی کنند. دیگر برای کسی صدایم را پشت تلفون بلند نمی کنم تا صدایم را حرف هایم را بشنود و بفهمد. دیگر حتی حرف هایم را برای بار بیستم تکرار نمیکنم

دیگر از چیز های کوچک نمی رنجم. دیگر از خودم متنفر نمی شوم خودم را دوست دارم.موهای فرم را صاف می کنم و میبافم و در خیابان ها به دنیال سوژه نقاشی میگردم. دیگر هیچ چیز مهم نیست. دیگر هیچ مطلق است دیگر مثل گذشته شده ام. درست همان زمانی که به پوچی رسیده بودم.

پوچ شدم

نیست شدم

این روز ها ارامتر هستم. متین. با صدایی که دیگر نه بلند می شود و نه زیر و نه بچه گانه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن : نقاشی ام با ماژیک مدلش هم همین جادوگر آئورایتان .

witch Aura

نظرات (۴)

۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۴ محمد مهدی سلیمی
بسیار عالی بود.
خواستید به وبلاگ
avayealborz.mihanblog.com
:آئورا
:)
پس آرام بودن برایت هیچ خوب نیست، با ذوق بخند :)
:آئورا
میخندم  پری مهربون.
داشتم راجع به فروغ میخوندم نیم ساعت پیش، قسمتیش: 


گمانم با معرفی اخوان ثالث بود که فروغ در گلستان فیلم مشغول به کار شد. یک روز فروغ با التهاب و هیجان خاصی به من گفت : با مردی آشنا شدم که خیلی جالب است . اثر فوق العاده ای روی من گذاشته. محکم و با نفوذ است . بسیار جدی است . اصلا غیر از مردهایی که تا حال شناخته بودم . برای اولین باریست که از کسی احساس ترس می کنم . از او حساب می برم . او خیلی محکم است. و این مرد که بعد ها شناختم کسی نبود غیر از ابراهیم گلستان . وقتی گلستان در زندگی فروغ جدی شد ، او هر روز آرامتر ، تو دارتر و ساکت تر می شد. بعد از اینکه ابراهیم گلستان در نزدیکی استودیو گلستان خانه ای برای فروغ ساخت من که تقریبا هر روز ناهار با فروغ بودم دیگر کمتر او را میدیدم . گلستان هر روز برای فروغ مسئله ای جدی تر و عمیق تر می شد . فروغ با همه ی قلبش عاشق گلستان شده بود و برای فروغ گویی جز گلستان هیچ چیز وجود نداشت . این عشق فروغ رو از سرگردانی ها نجات داده بود . بسیار آرام و ساکت شده بود. از دوستان قدیمی اش کاملا کناره گرفت و هر وقت در تهران بود تمام ساعاتش را در استودیو گلستان سپری می کرد .
:آئورا
همونطور که توی متن خوندی:
مردش فوق العاده بوده .

عشقی که آدم رو کمال برسونه عشقه نه عشقی که ادم رو به زوال برسونه.


این اثر فوق العادست
عاشق نقاشی های اینجوریم :)
:آئورا
لطف دارین.


چه قدر خوب :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">